رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

دندون درد مامانت

قشنگ مامان امروز خیلی حالم بد هست دندون عقلم درومده صورتم باد کرده از دیروز هیچی نخوردم ضغف دارم     دیشب هم پتو روم ننداختم  بدنم داره می لرزه بی حال افتادم دستم  قدرت نداره بغلت کنم   برای خودم عسل و ابلیمو رو با اب جوش مخلوط کردم خیلی خوبه. شاید سر حال بیام . از دیشب برنج مونده اصلا حال ندارم غذا بزارم با کوکو سبزی درست کردم ناهار بخوریم تازه مهمون هم داریم خاله خودم میاد اینجا. دنونم درررررررررررررررررررررررررررررررررررررد میکنه     دارم می لرزممممممممممممممممممممم.  ...
15 مهر 1391

بدون عنوان

دیروز ساعت 7  بیدار شدی دیدم که صورتم باد کرده  دهنم باز نمیشد خیلی درد داشتم  فهمیده که دندون عقلم داره در میاد خیلی درد دارم نمی تونم حتی اب بخورم.  و دیگه بلند شدم تا زودتر کارهامو بکنم  که وقتی مهمونها میان پیش اونا بشینم  شما رو فرستادیم پایین  پیش مامان جون و عمه جونت که تازه اومده بود اینجا. بابا احسان خیلی کمک کرد. ناهار قیمه نثار گذاشتم چون دردسرش کم هست میز رو هم تزیین کردم ساعت 10 عمه جونت گفت لباسهای رادوین رو بدید ببریمش بیرون  دور بزنیم سریع لباستو پوشوندم  جاتو تمیز کردم و رفتی  یه دوش گرفتم . مرتب شدم  بعد متین و خواهرهاش ملینا مهسا اومدن پشت سر اونا پزمان و پیمان اومدن ب...
15 مهر 1391

وابستگی رادوین به مامانش

شازده پسر  فردا صبح مهمون دارم می دونی کیا هستن.؟ دوستای بابایی که هفته قبل اومده بودن خونه امون با دوستای من متین جو و ملینا جون. قراره که با هم صحبت کننو شاید .......  چند روزه که عزیزم اصلا نمی خوای از من جدا بشی با وجود اینکه همش پیشت هستم ولی موقع خواب باید یقعه لباسم رو بگیری تا بخوابی در غیر این صورت از خواب به حالت جیغ می پری . قرار بود که  دیگه تنها تو اتاقت بخوابی ولی با این اوضاع نمی تونم شبها تنها بزارم تو اتاقت.عشقم هر روز که می گذره شیطون تر میشی همش بشین پاشو میری می پری . خیلی بامزه میشی  نفسم .دوست دارم پسملی ...
13 مهر 1391

پارسال این موقع ......

 امروز برام خیلی روز قشنگی هست میدونی چرا  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پارسال این موقع من باید پریود میشدم ولی دیدم خبری نیست شک کردم گفتم حالا شاید فردا ... ولی باز هم خبری نبود شاهزاده ما تو اون موقع  کجا بودی وای خدایا وقتی بیبی چک رو استفاده کردم دیدم  2 تا خط خیلی کمرنگ افتاده ................ حسم رو نمی تونم بیان کنم رنگم مثل گچ دیوار سفید شد و دست و پاهام میلرزید  باز باورم نشد بابایی رفت دوباره خرید این بار هم 2 تا خط ..................... یعنی تو اومدی تو دل مامانی. بخاطر همین من عاشق پاییزم چون تو رو تو اون ماه کشف کردم و شدی همه ای زندگی ما اخ خدایا عاشق اون حسم.دوستت دارم پسرم من و بابا جون   برات میمیریم...
12 مهر 1391

4ماهگیت مبارک فرشته ام

قربون پسرم بشم ناز من  شما دیروز  4 ماهت تموم شد وار 5 ماهگی شدی الان 4 ماه تمام از عمر قشنگت گذشت  4 ماهه که داریم از وجود نازت لذت می بریم . عشقم وقتی که واکسنت رو زدیم اصلا تب نکردی و ما رو اذیت نکردی خیلی جیگری   وقتی با صدای بلند می خندی دل همه برات ضعف میره همه رو غرق شادی میکنی. 
12 مهر 1391

واکسن 4 ماهگیت

یکی یه دونه مامان  پنجشنبه ایی  متین و ملینا با دوستای بابایی پژمان و پیمان اومده بودن خونمون عمو سامانت هم اومد بالا خونمون. جمع خیلی خوبی بود پژمان و بابایی برامون پیانو زدن  و پیمان هم گیتار  زد.خیلی خوش گذشت تو اون جمع هم پژمان از ملینا خوشش اومد ............ حالا قراره چند جلسه با هم حرف بزنن شاید ............. شما هم خیلی پسر خوبی بود کلی با بچه ها می خندیدی. جمعه ایی هم که  سونیا با مامان باباش اومده بودن ناهار خونمون  غذا مرغ شکم پر با خورش کرفس گذاشتم خیلی خوب شده بود از 8 صبح بیدار شدم شما رو گذاشتیم پایین پیش مامان جون تا من کارهامو  انجام بدم بابایی هم خیلی کمک کرد  کادویی هم برات 50 توم...
8 مهر 1391

روزهای پر خاطره ما

قربونت بشم من عزیزم کارهای جدیدت اینه که همه چیز رو تو دستات میگیری می خوای ببری تو دهنت.فدای اون چشمهای فندقیت بشم که همه چیز رو با دقت می ببینی  الان داری کم کم یاد میگیری که سینه خیز بری.دیروز بردمت برای چکاپ پیش دکتر حسینی خیلی ازش خوشم اومد دکتر بسیار خوبی بود7 کیلو 200 بودی قدت هم 66 سانت بود. پسر گلم امروز بابایی حقوقش رو گرفت ولی اینقدر پول بی برکت شده ههههههههههههههه. اصلا برای خودمون چیزی نموند این ماه هم برنامه اقتصادی رو من تو دستم گرفتم ببینم  میتونم خوب برنامه ریزی کنم خدا کنه که بتونم ...
4 مهر 1391

خاطرات یک جنین! ( جالبه، بخونین )

خاطرات یک جنین! ( جالبه، بخونین ) تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچ ه!   اظهار وجود: هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان : گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! فرق اینجا با آنجا : داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جای...
1 مهر 1391